بهش گفتم تا حالا توی پاییز، زیر بارون عاشق شدی؟
لبخند تلخی زد و گفت؛ نه!
اما کسی که خیلی دوست داشتم رو توی پاییز از دست دادم:)
سرم رو یه حالت تاسف تکون دادم و گفتم؛ متاسفم، نمیخواستم ناراحتت کنم
خنديد و گفت؛
تا ياد دارم برام تصميم گرفتن، من هیچوقت تصمیمگیرندهی زندگیم نبودم:)
دیگه با این شرایط کنار اومدم، نه از چیزی خوشحال میشم، نه دیگه هیج اتفاقی میتونه ناراحتم کنه...
نگاهش رو دنبال کردم و گفتم؛ هیچوقت دلت براش تنگ شده؟
سرش رو انداخت پایین و گفت؛ زیاد، دقیقا از همون لحظهای که بیخداحافظی رفت...
گفتم؛ پس حتما خیلی دلت میخواد دوباره ببینیش؟ آره؟
رووش رو برگردوند و گفت؛ نه!
هیچوقت آرزو نکردم دوباره ببینمش.
متعجبانه گفتم؛ باور نمیکنم!
امکان نداره دلت واسه کسی تنگ بشه و نخوای ببینیش.
پشت به من ایستاد، پک عمیقی به سیگارش زد و گفت: مطمئنم اگه باز ببینمش، دیگه مثل قبل دوستش ندارم:)
«بعضیا با رفتنشون، یه حفرهای توی قلبت باز میکنن،که حتی اگه خودشون برگردن هم، جای خاليشون پر نمیشه»
پاتوق تنهایی...
ما را در سایت پاتوق تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 17:25